روز اومدنت
محمد مهدی من 26 شهریور 92 پا به زمین گذاشت.هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره.مامانی ترسوی تو واسه دیدنت شجاع شده بود
اون روز هیچ ترسی نداشتم.واسه دیدنت لحظه شماری میکردم.اخه قرار بود بعد از 9 ماه پسرمو ببینم.روز تولد امام رضا بود.همه میگفتن اسمشو بذار رضا ولی من و بابایی از قبل نیت کرده بودیم که اسم ناز تو محمد مهدی باشه.من از امام رضا سلامتیتو خواستم
ساعت 8 صبح رفتیم بیمارستان.من و بابایی و مامان جون و خاله
اونجا تا پرونده تشکیل بدن و کارای قبل از عملو انجام بدن و دکتر بیاد ساعت 3 شد.3.30 ظهر منو بردن اتاق عمل و ساعت 4 بود که تو به دنیا اومدی.قربونت بره مامانی هیچ وقت اون لحظه که دیدمت یادم نمیره.یه کوچولو گریه کردی.با اون چشمای سیاهت زل زده بودی بهم.
ساعت 5 بود که بردنم تو بخش.بابایی منتظرمون بود.نمیدونی نگاش چه برقی داشت.بابایی عاشقته پسرمممممممممم
اون شب رو بیمارستان سپری کردیم.تو هم تا صبح گریه میکردی.بالاخره صبح شد.بعد از ناهار مرخص شدیم.اومدیم خونه.خونه یه حس دیگه داشت.اخه تو اومده بودی.از اونجا رفتیم خونه بابا و تا دو هفته مهمون بابابزرگ بودیم. مراسم دهم رو همون جا گرفتیم.بعد از دوهفته با پسر خوشگلمون اومدیم خونه و زندگی 3 نفرمون رو شروع کردیم


روز اومدنت 
